خسته
خودخواه
بی شکیب
از این جهان فقط همین هارا باقی گذاشته اند
با من مدارا کن بعدها دلت برایم تنگ خواهد شد
فراموش کارم
بعد باران باز به گل هایم آب میدهم
فراموش کارم گل هایم پژمرده شدند
دیگر ناگهانی لبخند نمی زنم
انگار غم سالها قرار است کنار خانه کنج اتاقم بماند
دیگر در قلبم
شوخی نیست
جدی نیست
چیزی نیست !
دیگر خوشحال نمی شوم
بی کسی درد ناعلاجی شد در قلبم
انگار همان انگشتی که ماه را نشان میداد
ماشه را کشید
پاییز را در چشمانم و
زمستان را در گیسوان بلندم دیدم
گاهی واقعا خیال میکنم روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام
آه ای عشق ای عشق
تو نمیدانی که نگاهت برایم طعم عسل میدهد
دیگر هیچ اتفاقی نیست
فکر میکنم زشت ترین زن دنیا شده ام
دلم میخواست می ماندی و میگفتم
بوسه ها را گاهی به جان من انداز
مرد این جنگ تن به تن هستم
افسوس اسیر زنانگی ام شده ام
این بار نبودنت نفسم را می گیرد.
دیدار...
ما را در سایت دیدار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8